"اینجا، در ژرفایِ سیاهی، جایی که هیچ نوری جرأتِ تابیدن ندارد، من غرق شدهام. هر تپشِ قلبم، پژواکِ شکستنِ رویاهایی است که هرگز به واقعیت نپیوستند. اشکهایم، رودخانههایی شور از حسرتِ لبخندی که فراموش کردهام چگونه بزنم. جهان، تنها تصویری تار و محو از درد است که در عم️
و اندوه هیچگاه به پایان نرسید مثل درختی که هر روز میوه میدهد شاید بگوییم درختها فصل بعدی میوه نمیدهند و برگهایشان خزان میشود اما در فصل که میوه میدهد اندوه تازه میشود روی سفرههای دلمان مینشیند و من نمیدانم برای چنین اندوه عظیمی چه کسی را مقصر بدانم؟️