#بوسه -خونین پارت 1 توی آینه به خودم نگاه میکنم ،دختر شاد و سرزنده ای که تبدیل شده بود به یک افسرده ی منزوی ،آه عمیقی از ته دل میکشم و زن بابا مو برای بار .... نمیدونم بار چندم لعنت میکنم ،عف..ریته ،لباس عروسی پوشیده بودم که برام حکم کفن داشت و آرایشی که خیلی زیبا بود ولی واسه من نه ،منی که قرار بود با مردی که جای پدرم بود ازدواج کنم اشکام شروع به ریختن میکنه ،با صدای در به خودم میام .️
هرچه پیشتر میرفتم برایم روشنتر میشد که آینده چیزی جز رخدادهای بد و ناگوار برایمان کنار نگذاشته. این اندیشه مرا با چنان ترسهای نادر و بینامی روبهرو کرد که حس کردم دیگر از ادامهی زندگی ناتوان شدهام.
شعر برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست - هوشنگ ابتهاج:
پیش از این عاشقان از عشقشان که میگفتند میخندیدم اما به مهمانخانه که بازگشتم قهوهام را در تنهایی که نوشیدم دانستم که چگونه خنجری از تبار عشق پهلو میشکافد و بیرون نمیرود...!️
من از نظر اکثر مردم – غیرحرفه ای ، غیر عادی ، یا یک فرد ناخوشایند – کسی هستم که هیچ موقعیتی در جامعه ندارد و هرگز نخواهد داشت. به طور خلاصه ، کمترین کمترین. خوب ، پس – حتی اگر این کاملاً درست باشد ، پس باید روزی بخواهم با کار خود نشان دهم که چنین عجیب و غریب ، چنین کسی در درون خود ندارم.