او میخواست اقیانوس باشد، اما حتی قطرهای هم نبود. روزها آواز میخواند، ولی صدا از گلویش فرار میکرد. عاشق مهتاب شد، اما دستهایش فقط سایه میگرفتند. یک روز قفس دندههایش را باز کرد؛ پروانههای مرده از سینهاش باریدند و آنقدر سبک شد که بیآنکه بفهمد، از زمین جدا شد... حالا هر شب چراغگردانی میکند که به تنهاییِ عابران، روشناییِ اضافه بدهد.️
دلم میخواد یه چند وقتی، تو این دنیا نباشم تو دنیایی که من حتی نمیدونم کجاشم چجوری رد بشم وقتی، همه پل ها شکسته همش دردو همش درده، همه جا يخ زده سرده چقد مردونگی کردم، تو دنیای، که نامرده... ایهام _ درد️