آنسوی آینه خود را میبینم ایستاده در میان درد ها با شمشیری زنگ زده از اشک ایستاده میان هیولاهایی که خود را دوست می نامند تا مانند مار لانه بسازند و خانه ها را آوار کنند. من ایستاده با تنی رنجور اما با چشمانی که میدرخشند به آینده ای نامعلوم.. ـ️
تو که مال من بودی اعلا شدی مال کی تو که عاشق من بودی اعلا رفتی واسه چی رفتی خیلی زودی واسه برگشت هم راهی نی هنوز میخایی بیای پیشم برای بغلم واست جایی نی ️
تاریک ترین روزامو پشت سر میزارم هر شب رو با ترس روی بالش سر میزارم میترسم از آیندمو بیزارم از حالم این چه حالیه که من دارم چند سال دارم که دلم این همه پیر شده از زندگی کردن دلم کی این همه سیر شده ...