از روزی که رفتی، آسمون برام رنگ دیگهای داره… هر وقت نگاش میکنم، انگار ردِ نگاه تو رو بین ابرها میبینم. یاد لبخندت هنوز توی خانوادهمون جریان داره؛ توی خندههای پدر، توی اشکهای مادربزرگ، و توی سکوت من…
کاش فقط برای چند لحظه دیگه برمیگشتی—برای یه بغلِ بیپایان، برای همون صدای مهربونت که همیشه میگفت: «غمگین نباش!»
اما حالا میدونم، هر ستارهای که شبها چشمک میزنه، یعنی “عمو️
آب خودشو نابود کرد ولی به آتش رسید ... خرگوش از همه ، همه جور حرف شنید ولی به روباه رسید ... هیولا همیشه مراقبش بود ، با اینکه اون انسان بود و خودش هیولا ... با منی که این انیمیشن هارو دیدم از " نشد که برسیم " صحبت نکن :)