آن شب چشمانم پر از اشک بود آن شب به سمت چاقوی آشپزخانه رفتم آن شب به سمت قرص رفتم آن شب به طرف طناب رفتم آن شب نامه خداحافظی را نوشتم آن شب گریه کردم... اما هیچوقت دیگر به آن آدم سابق برنگشتم...️
با چشمانی که از مستی طولانی سخن میگفتند،به لیوان نیمه پر نگاه میکند.با صدایی که کلماتش بوی الکل را در هوا معلق میکنند،حرف میزند..«میدونی ندیدت صورتت از همه چیز سخت تر بود؟!» سعی میکنم...اما نمیشود..چشمانم..دیده هایم تر شدند اما اشکی نریختم.. پاهایم مانند دو چسب به زمین قفل شده اند.. دستش را بالا می آورد.. نه برای نوشیدن یک قطره ی دیگر.برای سلامتی زدن به چیزی نا معلوم. «به سلامتی صورتت..حتی اگه فقط تو ذهنم باشه.» ️