احساس بيهودگی مىكردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه چیز به هم مىخورد. نه من قرار بود به جايى برسم نه كل دنيا. همهمان فقط ول میگشتيم و منتظر مرگ بوديم. در اين فاصله هم كارهاى كوچکی میكرديم تا فضاهاى خالى را پُر كنيم.
تیک و تاک ساعت لحظهای هیاهوی ذهنم را میشکافد، من به این شلوغی خو گرفتهام، به گمان دیگر بخش عظیمی از من را تشکیل میدهد. زخمی که خیال میکردم مانع حیات من میشود؛ اکنون خودم در آن چنگ میزنم برای کاویدن آن و حال به نظر میرسد لزومت وجودیت من گره خورده به جوهرهٔ آن.
حالا می فهمم اون شمع رویِ کیک تولد،انعکاس ما انسانها هاست. انسان هایی که چون شمع در ابتدا در زیباترین حالت ممکن متولد شدن، برای درخشیدن و در اخر لحظه ای پس از درخششان توسط امتحان انسانیت بلعیده شدن، درست همانند خاموشی شمع ، بعد از به پایان رسیدن آوای تبریک تولد.فکر به اینجور خاموشی : روح آدمی را میشکند، آرزو های او را بدون هیچ نگاهی به خاک می سپارد و راهیش میکند برای تحمل دنیایِ تحمیلی خطاهایش.️
3.1
و اِمروز روزی ست که دنیا در تلخترین تاریخ عمرم ` یک پله نزدیک تر شدنم به آن خاموشی دردناک و شاید آرامش بخش را بهم گوش زد کرده است . [۱۳۸۹/۰۱/۲۱]«[۱۴۰۵/۰۱/۲۱]