او دور بود، خیلی دور؛ مثلاً آنسوی خیابان. هرچه تلاش میکردم نزدیکتر شوم، گویی فاصله میانمان بیشتر میشد. تا جایی که دیگر ایستادم و از تلاش دست کشیدم. انگار سهمم از او همین تماشای خاموش از این فاصله بود. و من، چه خوشنود که دستکم، میتوانستم او را در سکوت نظاره کنم.
چون ماه به پشتِ ابر رخ نهان کردی و از آن پس، هرچند در انتظار نشستم ، دیگر از پسِ ابرها نمایان نشدی. شب را به امید گذراندم، لیک هرگز نیامدی. در چشمبر همزدن، ابرها تو را از من ربودند و من، همچون ستارهای دور افتاده، هرلحظه از تو دورتر گشتم. نیواد ️
بچه که بودم مامانم گفت تو قبرستون پا رو قبر کسی نذار به نشانه احترام به شخصی که اونجا خوابیده، این عادت همیشه برای من موند؛ حالا تو این خیابونا چجوری قدم بزنیم؟️