برسد خوابی که بیداری ندارد مشتاق شبی که،هیچ فردایی ندارد خسته از روزهای تکراری که هیچ فرقی با روزهای دیگر ندارد گاهی لبم می خندد و قلبم تماشا میکند کاش این روح شبی،جسم مرا ترک کند باشد که مرگ شیرین کند قصه ی ما را تا فراموش کنیم،این قصه ی زندگی را... ️
دیدن تو برای من به منزله باریدن باران روی دریا بود ... چنان باریدی بر من و در من یکی شدی که فقط با خشک شدن تک تک قطراتم از وجودم جدا خواهی شد ... (: تازه اگر قطراتمان با هم ابر نشوند و سفر نکنند!!! که در این صورت هر جای این کره خاکی برم با من هستی ... حتی بر درختی ببارم و میوه ای شوم ، با هم دوباره یک سلول میشویم آری تو همین حالا هم در سلول به سلول بدنم آمیخته شدی...️
5.0
Seeing you was like rain on the sea ... It rained so much on me and in me that you will be separated from me only by the drying of each of my droplets ... I am ... I even fall on a tree and become a fruit, together we become a cell again, yes, you are already mixed in the cell of my body ...
من زمین زیر پایش را دوست دارم... هوای بالای سرش را... هر چیزی را که او به آن دست میزند، هر کلمه ای را که به زبان می آورد، همه ی حالتهایش را دوست دارم... همه ی کارهایش را... خلاصه سر تا پایش را دوست دارم... Elis️