شانه ها لرزان،قامت ها خم و اشک بر صورت؛ نیم نگاهی به عقب می اندازد. درهمانحال بادی سوزان میوزد ،بادی که تا مغز استخوان را میسوزاند و زخم هارا سرباز میکند. انگار هشدار میدهد از وجود طوفان،طوفانی که هر جنبنده ای ازآن هراس دارد؛ طوفان شن. او آهی میکشد و نگاهش را میدزدد؛ راهی ندارد یا باید بماند به عقب نگاه کند و درزیر شن های سرگردان دفن شود، ویا حرکت کند. برای بقا راهی ندارد؛ راهی جزاینکه همچو زخمش سرباز شود.️
[آه که چقدر دلم می خواهد تا ابد درون تصوراتم و جهان های عجیب گیر بیوفتم و غرق شوم، زیرا این جهان واقعی که در آن می زیستیم کثیف تر و ترسناک تر از هر چیزیست؛ ....... ولی اگر انسان ها کمی، فقط کمی سعی می کردند جهان را از آلودگی ها پاک کنند، بی شک این جهان نیز همانند جهان های قصه های پریان می بود؛ همان قدر زیبا و شیرین و سرشار از عشق بی پایان نسبت به همه چیز....!🎐🫧]️
من به تک تک رفتار ها فکر می کنم ، به نگاه ها ، به لحن حرف زدن ها دقت می کنم ، به حسِ پشت کلمه ها ، به خصوصیات آدم ها فکر میکنم. من همیشه حواسم هست و غمگین ترین قسمت زندگی ام همینجاست ؛ من خیلی فکر میکنم.️