«همه میگویند زمان همهچیز را حل میکند، اما زمان فقط یاد داد که چطور با جای خالی تو زندگی کنم. تو آن زخمِ شیرینی هستی که هیچوقت دلم نمیخواهد خوب شود؛ انگار بخشی از وجودم در گذشته، همانجایی که برای آخرین بار خندیدی، جامانده است. حالا من ماندهام و شهری که با هر قدمش، نبودنت را به رخم میکشد.»️
صبح شد، ولی انگار دنیا نخندید. چشمهایم هنوز دنبالِ تو بود؛ توی هر خیابان، توی هر صدا… نامهای ندادی، توضیحی نداد یادت رفتنت را. فقط یک روز، من فهمیدم “ما” تمام شده… و من هنوز دارم نبودنت را تمرین میکنم. ️
هوای شهر دلگیر بود، مثل دل من. باران بیامان میبارید و من مانده بودم و خاطراتی که مثل خوره به جانم افتاده بودند. دستم را روی دیوار سرد اتاق کشیدم و چشمهایم را بستم. صدای خندههایش هنوز در گوشم بود، اما دیگر نبود. رفته بود، انگار هیچوقت نبود. دلِ من شکسته بود، اما اشکهایم سکوت️
هر لحظه حرفی در ما زاده میشود هر لحظه دردی سر بر میدارد، و هر لحظه نیازی از اعماقِ مجهولِ روحِ پنهان و رنجور ما جوش میکند. اینها بر سینه میریزند و راه فراری نمییابند. مگر این قفسِ کوچک استخوانی گنجایشش چه اندازه است؟
آن شب سرد که از میکده برمی گشتم ،نگهم قصه ی چشمان تورا می دانست وچه شب ها که دلم بنده ی آغوش تو بود ودرآن پهنه ی درد شیشه ی قلب من آرام شکسسسست وکسسسی هییییییییچ صدایی نشنید......️