حس غریب عجیبی در وجودم رخنه کرده . دلم می خواد می تونستم در موردش با کسی حرف بزنم . برف آرام آرام می بارید یک میز دو فنجان چای هل و لبخند رو به رو بدون قضاوت شدن صحبت کنم آرام و رها شوم و بعد در افق محو شویم انگار نه انگار مکالمه ای بوده و زمانی طی شده است .❄️️
♥️🍃 از پنجره به پیادهرویِ مملو از جمعیت نگاه کرد. گفت: میبینی، لباسهایی هستند که راه میروند، دروغ میگویند، عاشق میشوند، میمیرند .. کمتر لباسی آن بیرون است که درونش انسان وجود داشته باشد.