متن های جدید شهریور 1405 / بیو های کوتاه (پیشنهادی)
جدیدترین متن های کوتاه شهریور 1405 از گلچین هزاران متن کوتاه جدید در شهریور 1405مناسب بیو . را در بزرگترین سایت بیو و متن کوتاه ایران تاوبیو بخوانید و در بیوگرافی و استوری خود استفاده کنید
ناز چشمان تورا شعر کنم در دل شب... تا که مهتاب ننازد به جمالش هر شب.T.💙🥹💍🫂️
اذان مغرب به بچت یاد ندی مثل انسان رفتار کنه اذان صبح یادش میندازن اینجا جنگل نیست که حیوونا هرکاری دلشون میخواد بکنن! پس عاجزانه درخواست میکنیم باقی مجرمین رو هم #اعدام_کنید. ️
بانو ࢪقیه ‹ س › ؛ بادسٺای کوچیک ، لࢪزون و تࢪك برداشٺتون ؛ برای مادعاکنید که امام زمانی بشیم ، ازبس اقارو به گࢪیه انداختیم دیگه حتی ازاشك های اقا هم حیا هم نمیکنیم .. #رقیهخاتون #حضرتعشق ️
روضه رو بخون برسه به روح آقای رجب زاده😭: اربا اربا تن تو پاره ی تنم چه کنم با تن تو پاره ی تنم داد ای خدا پاره ی تنم جدا جدا پاره ی تنم رو زمین پخش تنت همه جا نقش تنت بمیرم هجا هجا شده هر بخش تنت چه بروز شاخه شمشادم اوردن کوچه وا کردن و فریادم اوردن واسه یک نفر چقدر آدم اوردن روضه ی مادرمو یادم اوردن من شکستم با غمت پاره تنم با دو دستم دارمت پاره ی تنم بخواب حالا پاره ی تنم لالا لالا پاره تنم…️
بهش بگین به من دل نبنده من میرم اصلا موند به من چع من حوصله خودمم ندارم داشتم دلمو شکست یه بچه من دل داشتم تو بی دلم کردی دل دل نکن وسط راه ولم کردی رفتی وسط سینم لرزید بعد تو کردم عشق ُ تعطیل.. ️
خیالات خودم در زیر بارانی که نیست می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
می نشینی روبرویم، خستگی در می کنی چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست
باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است باز می خندم که خیلی، گرچه می دانی که نیست
شعر می خوانم برایت، واژه ها گل می کنند یاس و مریم می گذارم ، توی گلدانی که نیست چشم می دوزم به چشمت، می شود آیا کمی دستهایم را بگیری ، بین دستانی که نیست وقت رفتن می شود، با بغض می گویم نرو️
خودمو زدم به خواب به خـــواب... اما خب بیدارم.... اما خب بیدارم من واسه دیدن تو پلکامو رو هم دیگ میزارم صورت ماهت جلو پلکامه ینی هنو قلبت باهامه خاطر هایی ک با تو دارم عین رویامــ🌈✨ــه:))))
میگویند هر کتاب، جهانی پنهان درون خودش دارد؛ اما هیچکس نمیگوید بعضی جهانها پیش از آنکه تو کتاب را باز کنی، تو را میشناسند. شاید به همین دلیل است که گاهی میان هزاران کتاب، دستت بیاختیار روی یک جلد خاص میماند؛ انگار چیزی از پشت آن صفحات آرام نامت را زمزمه کرده باشد. کتاب را باز میکنی و ناگهان بوی جنگلی بارانخورده، صدای ناقوس قلعهای دور و نور نقرهای ماه را احساس میکنی؛ انگار سالهاست آنجا زندگی کردهای️