از زمانی که تو را بین خلائق دیدم مثل یک فاتح مغروز به خودم بالیدم عشق یک بار به من گفت برو گفتم چشم حق صد بار به من گفت نرو نشنیدم پدرم هی وصیت کرد که عاشق نشوم تو چه کردی که به گور پدرم خندیدم سال ها درد کشیدم که به دردم بخوری اخرش رفتی و از درد به خودم پیچیدم از دهانم که پر از توست بدم می اید تف بر آن لحظه ای که لب های تورا بوسیدم داستان منو زیبایی تو یک خط است بچگی کردم و از لای لجن گل چیدم تشنه بودم که تو ساک سفر️