یه وقتایی دلتنگی میاد سراغ آدم، بیهشدار، بیهیچ دلیل، فقط یه جوری ته دلت میلرزه، یه بغض مینشینه زیر گلوت و نمیدونی باهاش چیکار کنی، نه میتونی بگی، نه میتونی نگهش داری، انگار یه صدایی از درونت مدام تکرار میکنه، کاش بود، دلت میره دنبال خاطرات، دنبال حرفهایی که نیمهکاره موندن، لبخندایی که دیگه تکرار نمیشن، میفهمی دلتنگی یعنی نبودن یه نفر، اما بیشتر از اون یعنی کم شدن یه گوشه از خودت که فقط اون بلد بود پرش کنه️
خستــــه از خودم خستـــه از ادما خستــه از غما خستــه از شب گریه کردنا خستــه از بغض بی صــدا خستــه از شبا. روزا خستــه از شهر خستـه از حرفای تیز تر از شمشیــر خستــه از سال ها ماه ها هفتـه ها روزا خستــه از ساعتـها و دقیقـه ها ثانیــه خستــه از گریــع های بــی صـــــدا خستـــــــــه از تـــحمتــــا خستـــه از حرفــ ها و دروغ ها خستـــه از خودم خستــــه از تــو خستــــــه همچـــــــــــی️
نه شوقی برایم مانده و نه ترسی نه پیوندی با زندگی و نه امیدی برای مرگ نه خاطرهای از گذشته و نه تصوری از آینده.من در ایستاترین نقطه هستی به اجبار حیات ایستادهام و کاری جز انتظار کشیدن ندارم.️