گفتم: ماهی قرمزِ من نگاهم کن، به سرخی پولک هایت قسم دنیا چیزی فراتر از تنگی بلورین است. لبخندی زد گفت: میدانم اما دنیای من بسی زیباست. دریا را نمیخواهم همین دنیای کوچک برایم بس است . ✍️حسینی #کتابخونه📚🧸 ️
به اون ثابت شده بود که دوست داشتنها الکیان ، حرفای قشنگ تموم میشن ، قولها فراموش میشن ، عهدها شکسته میشن و اینطوری به راحتی نقطه پایان همه علاقهها گذاشته میشه...️
انگار دو نفر در من زندگی میکند نفر اولی میرود میاید به کار ها میرسد میگوید میخندد و خلاصه دوست دارد دنیا را ببیند... اما نفر دوم سعی میکند با پنهان کردن خاطرات تلخ و احساسات غمگین نگذارد که نفر اول از زندگی جا بماند گرچه خودش حتی دوست ندارد اتاقش را ترک کند... ️
من: نرو. لطفاااا میخواستم بگم بدون تو نمیتونم اما پخش زمین شدم. همه برگشتند و نگام کردند، ولی اون به رفتنش ادامه داد. بلندم کردنو گذاشتنم روی صندلی همش داشتم به آرزویی که قبل حرفاش کرده بودم فکر میکردم: . . -اون: مژه افتاده. ی آرزو بکن +من: روزی نباشه که من بدون تو نفس بکشم....
شبیه جمعهی ساکت شبیه آخرِ پاییز شبیه انقلاب شب چله، سرد و عجیبم؛ لبم انار و نگاهم دو شمع کوچک و سرکش چو فال مبهم حافظ چه بیقرار و شکیبم. شبیه برف نخستین شبیه سوز زمستان که هم ستودهی خَلقم هم از منند گریزان چه ناشیانه غریبم ((:🔗❤️🩹
گدا بهر طمع فرزند خود را کور میخواهد... طبیب لامورت خلق را رنجور میخواهد... تمام مرده شوران راضی اند از مردن مردم... بنازم مطربان را خلق را مسرور میخواهند 🙂🖤️