خسته ای غم زده ای مثل منی میفهمم دوست داری ز خودت دل بکنی میفهمم زیر سنگینی دنیا کمرت خم نشود در تلاشی که فقط جا نزنی میفهمم آنقدر رهگذران زخم زبانت زده اند ظاهرا طاقت هر حادثه ای را داری از درونت هم اگر میشکنی میفهمم صحبت از هرچه کنی بر ضررت خواهد بود حرف داری و نباید بزنی میفهمم .️
کاش میشد سرنوشت خویش را، از سر نوشت، کاش میشد اندکی تاریخ را بهتر نوشت، کاش میشد پشت پا زد برتمام زندگی.... داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت...! ❤️🩹️
ما را کدام نفرین ما را کدام نفرت در این کویر سوخته آواره کرده است ما در کدام عهد ما در کدام شهر پا از گلیم خویش فراتر نهاده ایم کز تلخی عقوبت آن در تمام عمر آسوده نیستیم ما ، کیفر کدام گناه نکرده را این گونه بردبار بر دوش میکشیم؟ ما را کدام لعنت بیچاره کرده است؟
آنسوی آینه خود را میبینم ایستاده در میان درد ها با شمشیری زنگ زده از اشک ایستاده میان هیولاهایی که خود را دوست می نامند تا مانند مار لانه بسازند و خانه ها را آوار کنند. من ایستاده با تنی رنجور اما با چشمانی که میدرخشند به آینده ای نامعلوم.. ـ️
چه ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری غلط میگفت!خود را کشتم و درمان خود کردم....):️