چشمانم را به تاریکی فراخواندم و او را عمیقا در اغوش کشیدم سرد بود دیگر گرمای قبل را منتقل نمی کرد اما هنوز هم قلبم همانند اقیانوسی توفانی بود ارام و قرار نداشت اورا بیشتر فشار میدادم و اسمش را فریاد میزدم التماسش می کردم که چشمانش را باز کند و با ان دو گوی سبزش به چشمانم خیره شود از من بیزار باشد اما بیدار شود نگذارد دلبسته فردی باشم که زیر خروار خاک خوابیده است نرود تا من بار ها از دور به ساز نواختن او خیره شوم در ق️