تَنهــــایے بــَــــده وَلے بَدتَــــــر اَز اُون اینہ کہِ بِخاے تَنهاییتو با آدَماے مَجازے پـُـر کنے آدَمایے کہ بود و نَبودِشــون روشَــــــــن یا خــــٰــاموشِشون بَستـِـــگے بہ یہ دُکمـــــــــــہ داره ... ִ️
من مرد تنهای شبم؛ مهر خموشی بر لبم تنها و غمگین رفته ام؛ دل از همه گسسته ام تنهای تنها غمگین و رسوا؛ تنها و بی فردا منم من مرد تنهای شبم؛ مهر خموشی بر لبم️
گاهی وقتا آدم خسته نمیشه… ته میکشه. یه جوری که حتی نفسکشیدنم انگار زورکیه. میخندی، حرف میزنی، میگی خوبم… ولی ته دلت یه سکوت سنگین نشسته که هیچکس نمیفهمه.
انگار یه جایی توی وجودت خالی شده… جایی که قبلاً امید بود، شوق بود، آرامش بود. حالا فقط درد نشسته همونجا… دردی که نه بلند داد میزنه، نه کم میشه… فقط هست.
و عجیبترینش اینه که هیچکس نمیپرسه: 'واقعاً حالت خوبه؟' ️