دل که بلرزد دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست. این وقتها انگار کنار خیابانی پر تردد ایستادهای تا مجال عبور پیدا کنی، هم صبوری میخواهد هم آرامش که هیچکدام نیست! آدم تصادف میکند با یک اتوبوس خاطرههای مست.
اتاق از دودِ بیصدایِ غم پر شده است. نه دودی که چشم را بسوزاند، بلکه دودی که ریهها را سنگین و ذهن را کدر میکند. هر نفسی که میکشم، مثل بلعیدنِ پودرِ سنگ است؛ آرام، بیصدا و فرسایشی. انگار تمامِ مرزهایِ بینِ من و این فضا در حالِ یکی شدن هستند. دیگر نمیدانم کجای من تمام میشود و کجای این خستگیِ غلیظ شروع میشود.
گاهی وقتا به این فکر میکنم که یکی دیگه رو بغل میکنه. یکی دیگه رو میبوسه. یکی دیگه براش مهمه. یکی دیگه مال اونه. یکی دیگه رو دوست داره. اشکام بدونه اینکه بفهمم میریزن پایین. من هنوز به اون دختره فکر میکنم اما اون به یکی دیگه فکر میکنه. ️