با چشمانی که از مستی طولانی سخن میگفتند،به لیوان نیمه پر نگاه میکند.با صدایی که کلماتش بوی الکل را در هوا معلق میکنند،حرف میزند..«میدونی ندیدت صورتت از همه چیز سخت تر بود؟!» سعی میکنم...اما نمیشود..چشمانم..دیده هایم تر شدند اما اشکی نریختم.. پاهایم مانند دو چسب به زمین قفل شده اند.. دستش را بالا می آورد.. نه برای نوشیدن یک قطره ی دیگر.برای سلامتی زدن به چیزی نا معلوم. «به سلامتی صورتت..حتی اگه فقط تو ذهنم باشه.» ️
اون اتفاقی که فکر میکردم اگه بیفته من میمیرم، افتاد و من چیزیم نشد. اون آدمی که فکر میکردم اگه بره من دیگه بعد اون زندگی نمیکنم، رفت و من همچنان دارم زندگی میکنم. آدمیزاد واقعاً موجود پررو و غیرقابل پیشبینیایه؛ ️
به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد! ك تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد؟ با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد، جانشین تو در این سینه خداوند نشد! خواستند از تو بگویند شبی شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد . . ️
تو نمیدونی ولی دلیل اینکه هر روز چشامو باز میکنم تا به زندگی ادامه بدم،تویی .. دلیل اینکه وسط این همه نا امیدی، بازم امید دارم،تویی .. تو دلیلِ بودن منی قربونت برم💙❤️