وقتی نتونی چیزی رو ثابت کنی، هی دست و پا میزنی. دنبال یه راه فرار پیدا میکنی که دیگه دست هیشکی بهت نرسه از چشمها ناپدید شی از گوشها بیصدا شی. وقتی چیزی رو بدونی و نتونی ثابت کنیش این تویی که زجر میکشی این تویی که آخرش با غصه تنها میمونی.
من اونجا فهمیدم ادما انقد میتونن بیمعرفت باشن که وقتی کوچیک بودم معلم انشامون گفت: یه داستان کوتاه درباره بهترین دوستتون بنویسید. من به رفیقم نگاه کردم و لبخند زدم همه چیزای قشنگی که ازش میدونستمو نوشتم بعد که معلم گفت: حالا کي داوطلب میشه با صدای بلند بخونه؟ بهترین رفیقم داستانشو خوند . . ولی اونی که تو داستانش بود من نبودم :)))️