عاشق هم بودند.. از هم جدا شدند و هر کدام با کسِ دیگری ازدواج کردند.. بچهدار شدند.. روزی در خیابان یکدیگر را دیدند،وقتی هم را صدا زدند بچههایشان گفتند'بله' :)️
یهچیزی توی زندگیم هیچوقت کافی نبوده و نیست، خودمم نمیدونم چیه اما هرچی که باشه اینکه نیست بودنه بقیه چیزا رو هم کمرنگ میکنه واسم. هرجا میرم هرکاری میکنم تو ارتباطم با آدما خوش میگذره اما کوتاهه زود یادم میره و برمیگردم ب حالته اولم که یهجای کارم میلنگه و کلافه میشم، چون یهچیزی کمه و من هنوزم تا نباشه نمیدونم چیه باید دنباله چی بگردم و این مغزمو میخوره هرشب .️