بدنم سنگین شده، میخوام بخوابم ولی میخوام تا صبح بیدار بمونم. میخوام تنها باشم، ولی میخوام یکی محکم بغلم کنه و تو بغلش گریه کنم. میخوام تنهام بذارن، نه! میخوام نگرانم بشن... کاش بهم بیشتر توجه کنن، نه! کاش نادیدم بگیرن. همه این احساسات ضدونقیض رو با هم دارم؛ انگار درونم به هم پیچ و تاب خورده و داره ذوب میشه...
درست همونجایے کہ با اومدن عید ذوق میکردیم، با لباس نو روز عیدو میگذروندیم، برای زنده موندن ماهے عیدمون دعا میکردیم و بزرگترین دغدغہمون پیک نوروزی مدرسہ بود، درست همونجا، زندگے باید متوقف میشد :)!🕊️