به قدری ساکتم حالا؛ که انگاری؛ درونم حکم؛ آتش بس، و حالِ چشمهایم خوب و آرام است. به قدری ساکتم انگار؛ میان شهر قلبم صد هزاران مُرده دارد شعر میگوید.. ببین من ساکتم، این بغض و این آشوب، از من نیست... دلم تنگ است؟ اصلا نیست کسی را دوست میدارم؟ نمیدارم رها، آرام و معمولی؛ شبیه کلّ آدمها میان موجها چون قایقی؛ بی سرنشینم، بی سرانجامم نه فکری در سرم دارم، نه عشقی در دلم، آرامِ آرامم...️