این روزهــــا... خسته تــــر از آنم ک بخـــــواهم گلــــه کنم... از آدمهایی ک خــواسته یا نـــاخواسته دلــــــــــم را شکستــــــند... نه پایی برای رفتــــــــــن دارم نه دلــــــــــی برای کنــــــــــدن... آرام و بیـــــصدا گـــــم میشوم در تمـــام حرفـــهایی ک...نشنیـــده گرفته شد. تمـــام اشکهایی ک...نــــادیده گرفته شد... تمــــام منـــــی ک از یـــــادها رفت...😔💔️
اهل کاشانم ، اما شهر من کاشان نیست . شهر من گم شده است . من تاب ، من با تب خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام . من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم . من صدای نفس باغچه را می شنوم . و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی میریزد . و صدای ، سرفه روشنی از پشت درخت ، عطسه آب از هر رخنه سنگ ، چکچک چلچله از سقف بهار . و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهایی .