نخستین بار خود آمد به سویم که شوقی در دل و شوری به سر داشت سپردم دل به دست او چو دیدم که غیر از دلبری چندین هنر داشت مرا گوید مخوان شعر غم انگیز، که حسرت عقده گردد در گلویم! خدا را، با که گویم کاین ستمگر، غمم را هم نمی خواهد بگویم!️
ترسم آن است که بروی از دیدم ای مسلمان نده انقدر عذابم مگر ایوبم که میسنجی صبرم را بیا تا آرام گیرد دلِ بی قرارم نری از چشمم که من هر نفس را مدیون چشمان توام . . .