در مرداب آشوبم عزیزکم؛ نیلوفرم هر دم شکایت می کند دریغا ز تابشی کم سو از نور دلت و آرزویم سقوطی بود از آبشار زلف تو نه پرتاب شدن از تُنگت باریکه ای خواهم زد از همین مرداب به سرت به آنجا خواهم آمد تا قلابی بیفکنی باشد که این شکار به آرامش برسد.
سرای یار کجاست آن شهر که نگارش دل زما می برد سوختم زفراقش چون دل جان به هرسرا می برد حُسن و جمالش دل و جان را به تاراج می برد از جان در آن خیالش چون دل به تماشا می برد عارف..ص🌹🌹💚🌹🌹️