آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم.. از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم! من آمده بودم که تا مرز رسیدن؛ همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم:) تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم، شاید خدا خواست که دلتنگ بمیرم...️
روز پنجاه و دوم با خود پیمان بستم که هیچگاه در دام عشق تو نخواهم افتاد اما نیمه شب بود و صدای خنده هایمان بلند شده بود و من برای نخستین بار، بعد از مدتها خشنود بودم و متوجه شدم که پیمانم را شکستهام.️
زن هارا از رقصیدن منع کردند از بوسیدن منع کردند زنها شاعر شدند و در شعرهایشان وحشیانه رقصیدند بوسیدند آواز خواندند اما خنده نه... فقط گریستند. - سیمین بهبهانی️