حال مریضی که درد و درمانش همدست شدهاند:
در روانشناسی به حالتی که فرد حتی راهحلهایش را جزئی از عوامل تخریب میبیند، «درماندگی آموختهشده» میگویند؛ مارتین سلیگمن در دهه ۱۹۶۰ نشان داد موجوداتی که باور کنند کنترلی بر موقعیت ندارند، حتی راه فرار را هم نمیبینند. این شعر همان لحظه فروپاشی اعتماد به سیستم است؛ لحظهای که بیمار، درمان را نه نجاتبخش که بخشی از بیماری میبیند. اگر درمانگر هم دشمن شود، آخرین سنگر ذهن کجاست؟
راهکار:
این بیت را میتوان استعارهای از «بنبست سیستمی» دانست؛ جایی که اجزای یک سیستم قرار است مشکلی را حل کنند اما خودشان به مکانیزم تشدید بحران تبدیل میشوند. از این زاویه، شعر فقط حال یک بیمار نیست؛ تصویری است از هر انسانی که میان نهادهای بهظاهر حمایتگر گیر افتاده است.