گاهی آدم در میانهی روزهای شلوغ، دلش یک لحظه تفریحی کوچک میخواهد؛ لحظهای که بتواند خودش را از سروصدا جدا کند و به مقصد و مقصود واقعیاش فکر کند. یک روز که از خانه بیرون رفته بودم تا کمی قدم بزنم، در بالا فاصلهی دو ساختمان بلند، نور خورشید درست روی صورتم افتاد و حس عجیبی داشتم؛ انگار جهان برای چند لحظه آرام شده بود.
در همان مسیر، پیرمردی را دیدم که کیسهی خریدش پاره شده بود و همه چیز روی زمین ریخته بود. بدون فکر ️
اون اتفاقی که فکر میکردم اگه بیفته من میمیرم، افتاد و من چیزیم نشد. اون آدمی که فکر میکردم اگه بره من دیگه بعد اون زندگی نمیکنم، رفت و من همچنان دارم زندگی میکنم. آدمیزاد واقعاً موجود پررو و غیرقابل پیشبینیایه؛ ️
زندگی همینه دیگه، همین قدر ساده وقتی کسی اومد که فکرش حالت رو خوب کرد و حضورش دنیات رو رنگین، دیگه جایی نرو. دنبال چیزی نگرد. تهش همینجاست... ️
《 آدم هایی که برای آرامش، تنها به کافه می روند و با هیچ کس حرف نمی زنند، این ها آدم های خطرناکی هستند که به دوست داشتن بی کلام، دلتنگی بی کلام و تنفر بی کلام روی آورده اند. 》