من متنفر بودن از ادمارو بلد نیستم، فقط یهو برام بی اهمیت میشن و دیگه پیگیر کاراشون نیستم دیگه اهمیت نمیدم که کجا میرن و دیگه نگرانشون نیستم همین من متنفر شدنو بلد نیستم ولی بیخیال شدن و خوب بلدم ️
از روزی که رفتی، آسمون برام رنگ دیگهای داره… هر وقت نگاش میکنم، انگار ردِ نگاه تو رو بین ابرها میبینم. یاد لبخندت هنوز توی خانوادهمون جریان داره؛ توی خندههای پدر، توی اشکهای مادربزرگ، و توی سکوت من…
کاش فقط برای چند لحظه دیگه برمیگشتی—برای یه بغلِ بیپایان، برای همون صدای مهربونت که همیشه میگفت: «غمگین نباش!»
اما حالا میدونم، هر ستارهای که شبها چشمک میزنه، یعنی “عمو️