مے בونی؟ בیگـہ عاבت کرבم به.... من :«بـہ چی؟ بـہ این کـہ انگار مرבـہ اے בر میاט زنـבگانم . من:«از کجا مے בونی؟ شایـב تو تنها بینا בر بین یـہ عالمـہ نابینا باشے یا تنها عاقل بین اوט همـہ جاهل.️
اتاق از دودِ بیصدایِ غم پر شده است. نه دودی که چشم را بسوزاند، بلکه دودی که ریهها را سنگین و ذهن را کدر میکند. هر نفسی که میکشم، مثل بلعیدنِ پودرِ سنگ است؛ آرام، بیصدا و فرسایشی. انگار تمامِ مرزهایِ بینِ من و این فضا در حالِ یکی شدن هستند. دیگر نمیدانم کجای من تمام میشود و کجای این خستگیِ غلیظ شروع میشود.