آنسوی آینه خود را میبینم ایستاده در میان درد ها با شمشیری زنگ زده از اشک ایستاده میان هیولاهایی که خود را دوست می نامند تا مانند مار لانه بسازند و خانه ها را آوار کنند. من ایستاده با تنی رنجور اما با چشمانی که میدرخشند به آینده ای نامعلوم.. ـ️
چه ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری غلط میگفت!خود را کشتم و درمان خود کردم....):️