احساساتم به تدریج محو شدهاند. اکنون در دنیایی از سکوت و تاریکی زندگی میکنم. هیچ شادی، هیچ اندوهی، فقط یک خلا بیپایان. هر لحظه، بیشتر به این واقعیت نزدیک میشوم که دیگر هیچ چیزی نمیتواند مرا لمس کند.️
من خستم، اونقدري خستم كه ميتونم همين الان وسيله هامُ بريزم تو كولهام سيمكارتمُ بشكونم، تموم پولمُ بدم براي بليط به دورترين شهر ممكن برم و زندگي جديد شروع كنم و اونقدر درگير روزمره جديدم بشم كه حتي خودِ الانمُ يادم نياد.️
این جمله به ظرافت نشان میدهد که عمیقترین آشوبها...
سکوتِ فریادها: وقتی کلمات یارای بیان نیستند:
این جمله به ظرافت نشان میدهد که عمیقترین آشوبهای درونی، فراتر از زبان و صدا قرار دارند. این تجربهی مشترک بسیاری از انسانهاست که گاهی شدت احساسات چنان است که هیچ ابزار بیرونی قادر به انتقال آن نیست.
راهکار:
گاهی اوقات، اجازه دادن به احساسات برای طی کردن مسیر خود، بدون نیاز به بیان کلامی یا فیزیکی، خود نوعی رهایی است. به درون خود گوش دهید.
ناگهان به خودش آمد دید چیزی را حس نمیکند.. دقیقا همانند کسی که روزها از درد کشیدن فریاد میزند و ناگهان از خستگی بیهوش میشود ... و وقتی به هوش می آید با سکوت خوفناکی ادامه میدهد... ️
اون شبی که حالت بد بود و با خیال راحت رفتی قدم زدی و سیگار کشیدی و خودتو تخلیه کردی ، یکی یه گوشه نشسته بود و بی صدا تا صبح گریه میکرد و زل زده بود به اتاق تاریک فقط چون دختر بود :)️