چیزی از دست ندادیم.. خیلی زمان میبره تا بری و بیای و بفهمی چیشد ک اینجوری شد اصلا چجوری شد ک اینو از دست دادیم نمیدونم . . . فقط میدانم در مراسم با رز ابی بیا و هرجا با دیدن رنگ آبی مرا به یاد بیاور و این باشد راز من و تو _آبی️
هوای شهر دلگیر بود، مثل دل من. باران بیامان میبارید و من مانده بودم و خاطراتی که مثل خوره به جانم افتاده بودند. دستم را روی دیوار سرد اتاق کشیدم و چشمهایم را بستم. صدای خندههایش هنوز در گوشم بود، اما دیگر نبود. رفته بود، انگار هیچوقت نبود. دلِ من شکسته بود، اما اشکهایم سکوت️
آن شب سرد که از میکده برمی گشتم ،نگهم قصه ی چشمان تورا می دانست وچه شب ها که دلم بنده ی آغوش تو بود ودرآن پهنه ی درد شیشه ی قلب من آرام شکسسسست وکسسسی هییییییییچ صدایی نشنید......️