به چشمانت نگاه کردم و امان از همخوابی چشمهایمان، که لحظهای کوتاه جهان از ایستادنش خجالت کشید. امان از آن دو قهوه ای رنگِ بوسیدنی.. پلکهایت، سایبانی بود بر باغی از مخمل، که هر تار مژهاش، قابی بود برای نگاهی کامل. و آن قهوهای، نه رنگِ سادگی، که رنگِ خورشیدِ غروب بود، رنگِ خاکِ حاصلخیز، رنگِ امنِ آغوشی که در آن، جهان گم میشد از نو.️