من؟ نمیدونم راستش. راجب خودم چیز زیادي نمیدونم جز اینکه واقعاً خستم و فکرم خیلي درگیره تموم روز تلاشم رو میکنم تا ذهنم فکراي مزخرف نکنه ولي وقتي که شب میشه وقتي که رو تختم دراز میکشم اون سیاهي میاد سراغم میوفته به جونم و تا خود صبح من هزار بار میمیرم و وقتي که هوا روشن شد دوباره لبخند میزنم تا کسی چیزی نفهمه.️
من خستم، اونقدري خستم كه ميتونم همين الان وسيله هامُ بريزم تو كولهام سيمكارتمُ بشكونم، تموم پولمُ بدم براي بليط به دورترين شهر ممكن برم و زندگي جديد شروع كنم و اونقدر درگير روزمره جديدم بشم كه حتي خودِ الانمُ يادم نياد.️