اهل کاشانم ، اما شهر من کاشان نیست . شهر من گم شده است . من تاب ، من با تب خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام . من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم . من صدای نفس باغچه را می شنوم . و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی میریزد . و صدای ، سرفه روشنی از پشت درخت ، عطسه آب از هر رخنه سنگ ، چکچک چلچله از سقف بهار . و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهایی .
بدترین دشمن برای هر آدمی، خودشه! اونجا که باید رها کنی، اما نمیکنی. باید پای خواستت بایستی، اما نمیایستی. نباید مدام خودت رو سرزنش کنی، اما میکنی. گاهی وقتا آدما دشمنیشون رو میکنن و میرن، ولی ما به جاشون دشمنی رو با خودمون ادامه میدیم. رنج اینجاست … ️