نوجوونیم در خاکستری ترین حالت ممکن گذشت؛ نه اکیپ دوستانهای، نه سفر مجردیای، نه رابطهای، نه گند کاری و خوشگذرونی،و تجربه کردن و اشتباه کردنی. من همیشه تو اتاقم بودم.. همیشه تنها تو اتاقم بودم :)))️
قشنگیش به اینه که اگه طرف بد بود ولش نکنی بری..کنارش بمونی؛جمع وجورش کنی.. لازم بود بزنی تو دهنش ولی درستش کنی!دوست داشتن و موندن با کسی که هیچ عیب و ایرادی نداره که هنر نیست!حتی عشق هم نیست!️
نه توانایی متوقف کردن افکارم رو دارم، نه توانایی حرف زدن دربارشون رو. فقط تو سرم میچرخن و حتی نمیتونم اشک بریزم. انگار فکر کردن و زجر کشیدن تنها کاریه که میتونم انجام بدم️