میخواستم درختی همیشه بهار باشم. جاودان، در جنگلی که برگ هایش عطر تو را داشت و طلوعاش مثل چشم های تو بود. حالا من را ببین، نهال کوچکی که خشک شده، چشم به راه آفتابِ لبخند تو.️
شب و روز به جای یکدیگر می نشینند زمستان سر میرود و بهار جوانه میزند اما من؟ من در همان زمان رنج به سوگ نشستم زمان برای من نمیگذرد این شب ها صبحی ندارند.