قلب من فقط به این امید میتپد که تو هستی، تویی وجود دارد که من میتوانم آن را ببینم، او را ببویم، او را ببوسم، او را در آغوش خود بفشارم و او را احساس کنم...
آن روز در دلم غوغایی بود گویی طوفانی در راه است چون این سکوت سکوت همیشه نبود سکوتی پر از رمز و راز بود ماجرا همین بود..... فهمیده ام چشمان یار مال دگیری شده ای دلبر ناز تو که هی میکنی بر ما ناز تنها سوالم این است... در آغوش دیگری احساسی کهدر آغوشم داشتی را داری؟️
کاش میشد سرنوشت خویش را، از سر نوشت، کاش میشد اندکی تاریخ را بهتر نوشت، کاش میشد پشت پا زد برتمام زندگی.... داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت...! :)️
مثل مرحومی که خاکش نام و تصویری نداشت مرده بودم گرچه مرگم شرح و تصویری نداشت اشک هایم را نبین احوال زارم را نبین من کسی بودم که لبخند از لبش سیری نداشت:)️
گاه گاهی که دلم میگیرد به خودم می گویم: در دیاری که پر از دیوار است به کجا باید رفت؟ به که باید پیوست؟ به که باید دل بست؟ حس تنهای درونم می گوید: بشکن دیواری که درونت داری! چه سوالی داری؟ تو خدا را داری و خدا... اول و آخر با توست.....
± کاش خاطرهای بودم میانِ پستوهایِ ذهنِ تو ، یا موسیقیِ مورد علاقهای که بعد از خستگی ، آن را گوش دهی “ تو اَبدیت یک عشق را در چشمانت داری و ستارههایِ کوچکی رویِ موهایت نشستهاند؛ میخواهم خیالم را به تو آغشته نکنم ، ولی در تمام روزهایِ من حضور داری!.