ارغوان میبینی؟ به تماشاگه ویرانی ما آمدهاند… ماندهایم تا ببینیم نبودن را آخر قصه شنودن را پشت این پنجرهی بسته هنوز عطر آواز بنان مانده است شهریار اینجا شعر نقاشش را خوانده است آن شب افشاری با کسایی و قوامی و ادیب تا قرایی و فرود وان درآمد از اوج شجریان، لطفی چه شبی بود، دریغ زندگی روی از این غمکده گردانیده است ارغوان در و دیوار غریب افتاده چه تماشا دارد؟
_"قشنگ ترین شعری که تا به حال ديدم : خسته ای غم زده ای مثل منی میفهمم دوست داری ز خودت دل بکنی میفهمم زیر سنگینی دنیاکمرت خم نشود در تلاشی که فقط جا نزنی میفهمم آنقدر رهگذران زخم زبانت زده اند که فقط در پی تنها شدنی میفهمم ظاهرا طاقت هر حادثه ای را داری از درونت هم اگر میشکنی میفهمم صحبت ازهرچه کنی بر ضررت خواهد بود حرف داری و نباید بزنی میفهمم...!" ️
موهایت که پریشان میکنی این دل پریشان میشود این دل تو عشق میکشد آخر که چه؟ قلبم از امشب مست توست مست آن دو چشمان سیاه دیدگانم شد مست لب های تو همان دروازه هایی که بُرون میدهند نجوای تو همان نجوایی که مست میکنند این دو گوش تو آیا به نجوای عشق من میدهی گوش؟ همانا این زبان جز عشق تو بر خود حرام کرد نامی غیر تو ️