وقتی چیزی مرا رنج میداد، در مورد آن با هیچکس حرفی نمیزدم. خودم در موردش فکر میکردم، به نتیجه میرسیدم و به تنهایی عمل میکردم. نه اینکه واقعا احساس تنهایی بکنم، نه! بلکه فکر میکردم که انسانها در آخر باید خودشان، خودشان را نجات بدهند.
تاریک ترین روزامو پشت سر میزارم هر شب رو با ترس روی بالش سر میزارم میترسم از آیندمو بیزارم از حالم این چه حالیه که من دارم چند سال دارم که دلم این همه پیر شده از زندگی کردن دلم کی این همه سیر شده ...