نا گهان بر سر یک کوچه کمی مکث کنی
مادرم گفت که عاشق نشوی گفتم چشم
چشم های تو مرا بی خبر از چشمم کرد
عشق آن است که یوسف بخورد شلاقی درد تا مغز و سر و جان زلیخا برود
من آنم که دید و دیده نشد
همانم که پسندیدو پسندیده نشد
من میمیرم که باهت حرف بزنم
خمار اینم به موهات دست برنم️