- در زمان گشده ام ، تنها صدای خنده هایت را میشنوم که در همه حال درمان درد من است چطور انقدر مجنونت شدم که نمیتوانم تشخیص دهم چقدر از خیره شدنم به تو میگذره؟... چطور؟️
به گمانم هیچگاه خوب نخواهم شد نه غمگینم نه شاد شدهام بازیگر سکانس تکراری اخر قصه را که هم خوب بلدم تنی سخت گرفتار در کالبد روحی بیمار... نگو که قدرت از من گرفت نشئت تو نمیدانی که روزی بار ها جان میسپردم تن خویش را دست عجل... تا که ساختم این من رنجور بی پایان را ای دریغا من نمیخواستم شوم روزی گرفتار زمان...:) فایده اش چیست؟ مرده زندگی کردن ! هیچ نپرسیدنند که دوست داری انتخابت را ؟ مرا محکوم بیمار عجل کردند️