او میخواست اقیانوس باشد، اما حتی قطرهای هم نبود. روزها آواز میخواند، ولی صدا از گلویش فرار میکرد. عاشق مهتاب شد، اما دستهایش فقط سایه میگرفتند. یک روز قفس دندههایش را باز کرد؛ پروانههای مرده از سینهاش باریدند و آنقدر سبک شد که بیآنکه بفهمد، از زمین جدا شد... حالا هر شب چراغگردانی میکند که به تنهاییِ عابران، روشناییِ اضافه بدهد.️
هرچه گفتم ز عشق گفتی ندارم باور بی وفا گذشتم ز جان باز نداشتی باور دیدمت با دگران چه خوشحال بودی اما در دل گفتم ای کاش با من بودی شد سهم من ازین عشق درد و حسرت مال رقیبان شدی چه آسان و چه راحت! #چه٫آسان:)))️