من تنها پیچکی تنها هستم
که از زمین سخت، نرم روییده و ساقه نحیفش را دور خود جمع کرده است. روزها می گذرند و درختان صفحه آسمان را می خراشند، روزها می گذرند و زمین به رویِش معکوس من می خندد.
آفتاب میتابد و برگ های سبز و نویشان را جلا می دهد، آفتاب می تابد و دست داغش را بر سرم می کشد و ز هر نوازش برگی زرد می شود و فرو میافتد.️