مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی بینم
قناعت می کنم
با درد چون درمان نمی یابم
تحمل می کنم با زخم ،
چون مرحم نمی بینم 🍃🖤
نبض شب آن قدر آرام میزد که نیمهشب مُرد...
️خو کن به "تنهایی" که از "تنها" بلا خیزد💔🌱️
رهگذر داشت،به لب سیگاری گفت آتش داری؟! اشاره به دلم کردم و گفتم آری!
️نداشت که دستکم کنارش بتواند گریه کند و از
دردهایش بگوید.️
یک نقطه است اشک ز مجموعه غمم...
#صائب
ی مدت آفتابی نشو ببین کسی برات بارونی میشہ .؟.
️گاه تنها میشوم تنهاتر از همه
گوشه ای میشینم و حسرت ها را مرور میکنم
نمیدانم کدام خواهش ها را نشنیدم
و به کدام تنهایی خندیدم که تنهاترینم…
نقاشی می کنم این بار خودم را می کشم ، دست در دست ِ خودم ، راستی آیا من برای خود کافیاَم ؟️
و ب سیمایی سنگی بی درد
در پی لبخندی جاویدان
رستگارانه از این غمکده پرواز کنم...🕊💔🌓!
#سیاوش کسرایی..! ️
مانند شهریار ک در شهر یاری نداشت
️فاضل نظری :
مدام در سفر از خویشتن به خویشتنم
هزار روحم و در یک بدن نمیگنجم ...
گاهی سکوت علامت رضا نیست شاید....
كسی دارد خفه میشود پشت سنگینی یک بغض....
اگر نقاش بودم برای هܩـہ یـڪ دل خـــوش میکـشـیدمــ🙂
️ـ؋ـقط خوـב باشم رهااز همـہ ے وابستگے ها
کرکرـہ اـ؋ـکار را قـ؋ـل کنم
صـבاها בر سکوت مطلق غرق شـבـہ باشنـב
چشمانم را بنـבم قلبم آرام باشـב
ارامش را בر روانم مهمان کنم
روحم בر حال پرواز باشـב
چشمانم را کـہ باز میکنم اسمانم پر مـہ باشـב
ـבر وسط باغے پر گل
کنار اتش پر هیزم چایے ب בست بـہ تماشاے ماهے هاے شناور باایستم ..
زمان ثابت باشـב لحظـہ ها غرق خواب
طبیعت مراـבر اغوشش ب اوج ارامش ..️
من خود بلای خویشم. از خود کجا گریزم؟!
️و باز شب از راه رسید
باز قصه ی تکرار تو
تمام تو که در من جا گذاشته ای...
باید از ماه بپرسم
بپرسم تا ببینم هنگامی که
آسمان شب را می پیمود تا
به پنجره اتاقم برسد
آیا تو را همراه قلبم دیده است؟
دیده است تو را که اینگونه
باوداعی تلخ مرا رهسپار نیستی
کرده ای؟
برگرد دور است مقصدی که
در ذهن داری؛برگرد...️
مرور خاطرات احقانه ترین جنایته ک ادم در حق خودش میکنه....
️تنها مدارا میکنیم،دنیا عجب جایی شده...
️میخواهی راز قدرت مرا بدانی؟
هیچکس هیچ وقت، واقعامرا دوست نداشت...
با این همه فریاد گرفتار سکوتیم!
-علی مقیمی️
تا شدم بیخبر از خویش خبرها دیدم
بیخبر شو که خبرهاست در این بیخبری️