ای ساربان! آهسته رو کآرام جانم میرود وآن دل که با خود داشتم، با دلسِتانم میرود من ماندهام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او گویی که نیشی دور از او، در استخوانم میرود در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود - سعدی️
خورشید به ماه گفت : جایمان را عوض کنیم؟ ماه گفت : آیا میتوانی طاقت بیاوری برای کسانی که شب ها گریه میکنند؟ خورشید گفت : آیا میتوانی افکار کسانی را تحمل کنی که برای گریه کردن منتظر شب میمانند؟🌚 ️